تبليغاتX
بهار خزون شده
دوستان عزیزم همراهان خوبم سلام
 
آقامون عنایتی کرد و بعد مدتی که راه بسته بود و ما نا امید از رفتن بودیم قسمت شد و ساکامونو واسه سفر به حرم دوست آماده کردیم.
امشب عازمیم . عازم کربلا. جایی که میلیونها نفر آرزو دارن تو این شبهای عزیز قدر اونجا باشن.
 
خواهشی که از شما دارم اینه که دعا کنید اتفاقی نیفته که راه بسته بشه و شبکه های ضریح و ندیده برگردیم.
 
غرض از این پست این بود که از همتون خداحافظی کنم و بگم همونطور که می دونید سفر به عراق و برگشتش با خداست. حلالم کنید.
 
راستی تو این شبهای قشنگ منو یادتون نره ها . منم واسه همتون دعا می کنم. امیدوارم قسمت تک تکتون بشه.
 
التماس دعا
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:55  توسط بهاره | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت:

"می آيد ، من تنها گوشی هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه

دردهايش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنيا

نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

"با من بگو از آنچه سنگينی سينه توست."

گنجشك گفت:

" لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی كسی ام. تو همان را

هم از من گرفتی . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟

كجای دنيا را گرفته بود ؟"

و سنگينی بغضی راه بر كلامش بست.

سكوتی در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون

كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودی . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت:

" و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام

بر خاستی."

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. های های

گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

 

خدا مارو بعضی وقتا از چیز ایی که خیلی دوسشون داریم دور می کنه در صورتی که  همشون یه حکمتی داره آخه چرا همیشه ازش گله داریم هاااااااااااا!!!!

آخه کی؟!!!!!!!!!

کی می خوایم بفهمیم که اگه یه چیزیو ازمون می گیره  می خواد یکی بهترشو بده...... .

 

 

خدایا ...............

 

ببخش که با تمام خوبیهات  بازم ازت گله می کنیم!!!ببخش!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:20  توسط بهاره | 

مدتهاست که قلبم کندتر از همیشه می زند صدایم خاموش شده من در این گوشه ی دنیا در انتظار بزرگی و بخشش اویم هزاران بار مهرش را بر خود دیده ام صدایم خاموش میشود و ناقوس عشق دیگر هیچ زنگی را به صدا در نمی آورد.ستاره ی اقبال من هر شب روشن است ولی به روی هزاران نفر لبخند میزند .نسیم نا امیدی بر دل کوچکم رخنه کرده مهرت را چون باران بر من ببار و باز هم زندگی ام بخش.

 

 

در برابر ترکش های بی محبتی و دشمنی تنها سکوت می کنم و در آینده فرو می روم که شاید نیکوتر از حالم باشد .وضو می گیرم و جانمازی را که سالهاست جور اشکهایم را می کشد پهن میکنم تا تو درمانم نمایی که من بی صبرم و تو صبوری ومن امیدواربه لطف تو ای خدااا!!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 7:29  توسط بهاره | 

نیمه شب وقتی به دنبال ماه دویدم تا اشکهایم را در آن ببینم آسمان آن را از من پنهان کرد.

صبح وقتی در پی اشعه های خورشید کودکانه تا سقف آسمان پریدم او خورشیدش را از من پنهان کرد.

وقتی زیر بارش باران دستان پر تمنایم را بالا بردم آسمان به من غرید و فرزندان ابر را از من دریغ کرد.با دلی شکسته به پیشواز  رنگین کمان  رفتم اما سپهر سنگدلانه رخش را برایم تیره ساخت.شب پاورچین پاورچین به دیدن اختران رفتم تا برای گل مریم تاجی از ستاره هدیه ببرم اما افسوس که آسمان بد خلق چراغ هایش را برایم خاموش کرد و قامتم را شکست.

اینک با بغضی در گلو فریاد می زنم ای آسمان!

چه کنم که مانند تو وسیع و آبی نیستم؟

چه چاره کنم که روزهایم آفتابی و شبهایم مهتابی نیست؟!

تو غمی نداری اما من چه کنم که دلم از جور و جفاهاو از دلتنگی ها شکسته و داغ شقایق ها را در سینه به یادگار دارم.

ای اخموی زیبا!!!!

تنها دلخوشی ام دیدار فرزندانت بود که تو بی رحمانه آن را از من گرفتی.

تو مرا ویران کردی!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:34  توسط بهاره | 

    اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

 

   پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.

و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.

معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.

   تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.

اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

   خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.

***عرفان نظر آهاری***

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 6:46  توسط بهاره | 

خدایا! دستان من نیز بوی گل می دهند،نکند مرا هم به جرم چیدن گل بگیرند.

خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!

خدایا!می دانم مرا غمی نخواهد بود،اگر تو با من باشی!چه می گویم؟اگر من

با تو باشم.تو که خود هستی!مرا چه غم اگر دروغ می شنوم،چه غم اگر اینجا

همه چیزها آبی نیست،اگردنیا هفت رنگ شده است،وقتی تو هستی!

 یادم باشد خیالی نیست اگر دلم را شکستند،اگر تنهایم گذاشتند،

اگر هوای دلم را ابری کردند!

تو که باشی غم رنگ می بازد و شادی جلا می گیرد و عشق را باران آبی

خواهد کرد!

خدایا! پس هیچگاه مرا  از یاد خودت غافل نکن چون اون وقته که دوباره غم

 پیشم میاد.

دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،اما امروز فهمیدم

اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی!

 

 

  

خدایا!خدایا!این آرامشی را که با یاد تو دارم

  را نگذار از من بگیرند!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 5:59  توسط بهاره | 

 شبی ار پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را بالهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهات دعا کردم بعد از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: ((دلم حیران و سر گردان چشمانی رویایی تورا دردشتی از تنهایی و حسرت رها کردم)) .همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم . نمی  دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا ؟شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ؟ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید  و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد و  بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم  خیس باران شد.

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خو اهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.کسی فهمید تونام مرا از یاد خواهی بردومن با آنکه می دانم تو هرگز از آن من نخواهی شد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد  ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

 

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی یعنی باید باور کنم

چه جوری می تونم اونهمه خاطراتتو یه شبه پر پر کنم

یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو می میرم

میدونم محاله بدون تو یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دوسم نداری که اینجوری میذاری میری بی خیال ما میشی

 مگه فکر کردی من بازیچه ام که  یه روز میگی دوسم داری یا فرداش میری

آخه چه جوری باور کنم رفتن تو برام یه مرگه بدون تونمی تونم

 بگو کی اومد به جای من  افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 3:25  توسط بهاره | 

 

اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره  از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:18  توسط بهاره | 

و من به حرمت نگاه تو

سکوت می کنم

و در سکوت لحظه های خود

زنده می شوم

به یاد نورو عشق و زندگی

سجده می کنم

به پیشگاه حرفهای تو

و تو سکوت می کنی

ومن به حرمت سکوت تو

حرف می زنم

برای تو

ولحظه های مرده ای

که به حرمت نگاه تو

سکوت کرده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 4:39  توسط بهاره | 

   

 تو هیچ

شبي چون کنار پنجره بنشستي  

در کنار دل سرگشته من آرام بگرفتي

با من بودي ولي دلت با من نبود

من از ذره ذره نگاهت مي خواندم

و اين در دل من هر روز زمزمه مي شد

که با تو نبوده و نيست و هرگز نخواهد بود

همهمه ي درون دلم هر آن و هر لحظه نشان از تو داشت

سنگيني نگاههايت ، سردي دستانت ، کوتاهي سخنانت

گوياي يک چيز بود و آن نبود تو بود

از همان شبي که از کنار پنجره رفتي

و دل سرگشته من سرگشته تر کردي

من ديگر وجود ندارم

و تا اين لحظه هم به اميد وجود تو بودم

ليک من اين شب همين امشب دريافتم

که اميد وجود تو هم ديگر برايم نيست

چرا با من چنين کردي نمي دانم

شايد هم هيچگاه نخواهم دانست

ولي اعتراف براي من سخت نيست

اعتراف مي کنم که هر پاياني را به جان مي پذيرفتم جز اين

جز اين که به نبود تو خود پي برم

ادامه بدون وجود ترا خود بطلبم

چرا که وجود ترا خود از خداي خود

شب وروز طلب کرده بودم

سخت است گفتنش ولي مي گويم

با خواست دل من به سراچه خيالم پا گذاشتي

و حال با خواست دل من از آن برون خواهي رفت

چه بخواهي چه نخواهي

اين را من از معلمي آموختم که هميشه در کلاس درس ميگفت

نخواهيد کسي را که شما را نمي خواهد

و من همين امشب به اين سخن رسيدم

از اين پس نخواهم خواست کسي را که مرا نمي خواهد

گوش نخواهم سپرد به کسي که سخني ندارد براي من

دل نخواهم داد به کسي که خانه اي براي آن ندارد

سخن نخواهم گفت براي کسي که نمي شنود مرا

و تو هماني اي که کنار پنجره ام بنشستي

دل خود شاد کردي و دل من نه

اي که با من همچون غريبه اي،

غريبه اي که آمدنش ، ماندنش ، رفتنش براي تو هيچ است

هيچي که من آن را ساخته ام

ديگر غريبه تو نيز نخواهم بود

غريبه هيچ کس نخواهم بود

عزيزتر از جان هم نه!

من با آمدن تو هيچ شدم

من از نبود تو هيچ شدم

من از بود و نبود تو هيچ!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 0:27  توسط بهاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی عجب رنگی گرفته صدای تلخ بودن باور تلخ باطلها
خداوندا امشب من و تو و تنهایی که هر سه در تنهایی خود دیرینه ایم.
به تو دل بستم چرا که خورشید از تو نور می گیره و تو هم می تونستی دلم را با پرتوی خویش گرما ببخشی. اما نمی دونم چرا منو با شادمانی بیگانه کردی؟ چرا خواستی تنها به کنج غم بشینم؟ تو خسته از منی و من خسته از تنهایی. آغاز میکنم فصل دیگر بردن را افسوس که عمر من یک فصل بیشتر ندارد.بهار وتابستان ندارد و تنها خزان است ....

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
...ضریح مقدس(ستاره جونی)...
...سارا جون و آقا عرفان...
...یه جعبه مداد رنگی واسه کشیدن...
...آخرین نفس...
...باران عزیز...
...رز سرخ...
...داستانهای زیبا...
...ستاره ی تنها...
...سلام به تو یار قدیمی...
...رها جونی...
...رویای لبخند...
...زمزمه ی مبهم آب...
...دو بال شکسته خواهان پرواز...
...ایلیای مهربون...
...سرای سخن...
...عاشقانه(حسین عزیز)...
...سفر از پیش تو هرگز نتوانم (رویا جونم)...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM